دستنوشته های یک زن
شعر، داستان کوتاه، نقد
تاريخ : شنبه 25 بهمن1393 | نویسنده : آفرین پنهانی

کبریت زده می شود . تو بی صدا درد می کشی . من جیغ می کشم . پدر خودش رابه حیاط می رساند .آتش هار می شود.پدر فقط نگاه می کند . هول و هراس  می شوراندش .من جیغ می کشم . پدر کمی به خود می آید وگلیم رنگ ورو رفته را روی هردوی مان می اندازد. من فریاد تکه های گوشت های هردو مان را در تن گلیم می شنوم . تو هنوز هم بی صدا درد می کشی .کله ی هردومان عین کله پاچه ی بره ی معصومی است که روی شعله های اجاق کِز خورده باشد ؛ عاری ازمو و بویش شامه را می آزارد.

- هنوز درد داری مادر؟

آرام نگاهم می کنی .

-این چه رسم حمام رفتن بود .تاحالا کسی بعداز دوش گرفتن گُر گرفته است ؟

و تو بازدر من عبور می کنی. ساکتی . در بی صدایی ، در درد ونفرت ساکتی .

حمام بوی بدی دارد .حیاط خانه بی سقف، بی پوشش، حمام می شود. تنها حمام ما از لوله ی پلاستیکی پیت روی سرهردومان آوار می شود. گمان نمی کنم مال کس دیگر این طور باشد. حمام بوی نفت می دهد. من بوی نفت می گیرم.مادر بوی نفت می گیرد. پدر حرف هایش ازنفت است .شاید هم بنزین که تا می خواهد ازلبانش جاری شوند مادر گُرمی گیرد وزبانه می کشد .

تو قیقاج می روی . همه ی تپه ماهورهای آبادی راپشت سر می گذاری .باران امانت نمی دهد  . خیست می کند. بال می گشایی . رعدی گونه هایت را شلاق می زند. عصبانیت می کند . هو می کشی . زمین یاری ات نمی کند. زیر پایت می دود سُر می خوری تا ته تپه . کمی نفس تازه می کنی .از صدای پدر که نزدیکت  می شود و لیچار بارت می کند، دوباره جان می گیری. ازترس کتک پابه فرارمی گذاری . درسینه کش تپه نفس کم می آوری .تن پوشت یاری ات  نمی کند.پاهایت در گِل فرو می روند وموهایت در هوا دور مچ پدر آب باران خورده را می گریند. تاخانه یک نفس می کشاندت . صورتت در خیش آبادی شخم می خورد.کسی به امانت بر نمی خیزد. نفس کم می آوری ودر لَت دروازه بیهوش می شوی.من می ترسم .پشت تیرک ایوان قایم می شوم تا دلت نگیرد وآرام می گریم.

- اون جا که می ریم سفر چه جور جائیه؟

لبخند ی تلخ روی لب هایت می نشیند وآرام درگوشم نجوا می کنی : جایی که مادربزرگ خونه داره!.

- عروسکمو می تونم باخودم بیارم ؟

آرام تر نگاهم می کنی . چشم هایت به من می گویند تو چیزیت هست اما به دلم بد راه نمی دهم .باز سری تکان می دهی . من عروسکم را به سینه می چسبانم. مثل خودم که به سینه تو می چسبم.

عروسکم می ترسد . من می ترسم . فکر می کنم تو هم می ترسی . این چه جورسفری ست که همه می ترسیم .

خانه بوی نفت می دهد . عروسکم بوی نفت می گیرد . من و مادرم بوی نفت  می گیریم . پدر بوی بنزین می دهد .

-مادر ...... مادر..... موهامو می بافی ؟

تو باصدای من به خود می آیی . دراوهامی که فکر می کنم آزارت می دهند ؛ به خود می آیی . موهایم در چنگال شانه جیغ می کشند . من هم جیغ می کشم . دردم می آید . صورتم را که به طرفت می چرخانم ، اشک هایم روی دست هایت سُر می خورد . دلت نرم می شود .همیشه دلت نرم می شود . من می دانم توهیچ وقت بد مرا نمی خواهی. دستانت درموهایم آرامشی حس می کنند .مرا به طرف خودت می کشی . این بار موهایم به خواب می روند . آرام می شوند وتو آن ها رامی بافی.من خوشحال می شوم. عروسکم می خندد. خیلی طول نمی کشد تو دوباره مرا از خود می تارانی . من حرف هایت را نمی بینم . نمی فهمم . نمی شنوم . اما خوب می دانم تو خیلی دلتنگی مادر ! خیلی تنهایی ! تنهایی بوی بدی می دهد . مثل بوی بنزینی که از لب های پدر جاری می شود.

آتش زبانه می کشد. تو دورتادور حیاط را می چرخی . باد در تو می رقصد . شاید هم خشم می گیرد وتو بیشتر گُر می گیری . مرابه دنبال خودت می کشانی . هردو زبانه می کشیم . پدر می چرخد . دور خود می پیچد . بی تاب می شود . کمک می طلبد . غروب همه ی زن های آبادی رادر صدای گله های شان گم کرده است . صدای پدر را نمی شنوند . عروسکم زودتر از من و تو بی حرف می شود.آتش بوی بدی می دهد .نفت بوی بدی دارد . پدر بوی بدی می دهد . عروسکم بدون لالایی به خواب می رود . من جیغ می کشم . تو در سکوت می چرخی .

چه زمستان تلخی بود مادر . تو چرا سکوت کردی ؟ چرا وقتی دربالای تپه ی شوم اطراق کردی به پدر نگفتی برای آوردن آب از چشمه ی زیر تپه ، چقدر جان می کنی .

چه زمستان تلخی بود مادر وتو چه آرام و بی صدا در خود می زیستی ؟ ومن چقدر ترسیدم وقتی پشت تیرک چادر خودم را به خاطر لرزیدن های تو قایم کرده بودم . چرا هردوی مان به پدرنمی گوییم که دوستش داریم .چرا پدر زود از کوره درمی رود . من همیشه خجالت رادر لای دست های پدرقورت می دادم اما تو جور دیگری تلخی راقورت می دادی . از پدر بیشتر از آن چه که بود ، انتظار نداشتی.  اما من داشتم . من عروسک می خواستم . گوشواره می خواستم و سربندی نارنجی مثل دختران آبادی که همبازی ام بودند. من باران چشم های تورا جاری می کردم .من پیچ و تاب گره ابروی پدر راهراسان می کردم .قصد بدی که نداشتم تو این رابهتر از من می دانی . من تنها می خواستم مثل بقیه باشم . همین !. شما اشتباه نمی کنید . همه ی پدرها عصبانی می شوند . همه ی مادرها اشک می ریزند .من هم برای عروسکم اشک می ریزم . من هم گاهی در مورد عروسکم اشتباه می کنم اما او به رویم نمی آورد .

آتش زبانه می کشد. باد در تو می رقصد . من جیغ می کشم . عروسکم ساکت می شود . پدر هار می شود . زمستان زوزه می کشد . گوشت های تن ما دو نفر روی زمین آوار می شود.

چه زمستان تلخی بود مادر ! تو چه قدر خسته بودی . چه قدر بی حرف . چه قدر تلاش می کردی که همه چیز رابا دندان هایت،با دست هایت ،بادلی که حس  می کردی به تاراج رفته است ؛ حفظ می کردی و پدر چه قدر باتو فاصله داشت.چه قدرپربود از انفجاری که هیچ وقت فروکش نمی شد زیر خیش گاوآهنی که پدر بادست های خود ساخته بود، زمین چه قدر زمختی می کرد وآسمان که بااین همه ابر سهمگین هیج وقت نمی بارید.

آبادی ساکت ومدام لب هایش را می گزد . کوه ها سکوت می کنند . درآسمان خانه ی ماباران خود را خط می زند .تودر واگویه هایت گم ودرتاریکی محومی شوی.من از نفت بدم می آید .از پیت نفت بدم می آید .از غروبی که درطویله هاجیغ مراگم می کرد تاکسی آن رانشنود ، بدم می آید. من از بنزین بدم می آید.اماعروسکم را ، تورا وپدرم رادوست دارم .من شب رادوست دارم .لحافم را که راز هق هق گریه هایم رادرخود داردو اجازه می دهد هرشب خیس باران گونه هایم شود رادوست دارم.

من می ترسم مادر، از صدای شکستن ظرف ها که تودوست شان داری ولی پدر این را نمی فهمد .

من از صدای خشک نان های کپک زده ی ته سفره بدم می آید.

من برای عروسکم که هرشب برایش قصه های تلخ می گویم، دلم تنگ می شود.   

 من از اسب های بادوباران که هرچه موی شان رادرآتش می اندازم اما به روی خود نمی آورند که مرابه سرزمین شاه پریان ببرند ؛ دلم می گیرد.تواز چه دلت می گیرد؟ ازچه بیزاری ؟ چرا همیشه سکوت می کنی ؟

چه زمستان تلخی بود برای مادر بزرگ ! خودم این رادر واگویه های شبانه ات که تنهادر کناردار قالی ، مادرت راصدا می زدی ؛ می شنیدم.

برف می بارید . تو می لرزیدی .وقتی پشت تیرک ایوان قایم شده بودی ومادرت راکه هفت بار کوه رابه دامنه ودامنه را به کوه کشانده بود و مشک آب رویش خالی شده بود را نتوانستی بغل کنی. خودت گفتی بارهفتم قندیل بسته بود . خودت گفتی تنها به خاطر یک حرف که پریده بود توی حرف پدرت در میان مردان قبیله- هرچند غلط- تاوان داده بود اما تو مطمئن بودی اودرست گفته بود. توخیلی ترسیده بودی . مثل من که همیشه از خیلی چیزها برای تو می ترسم .تنها تو گریه  می کردی ومادرت همان شب بی رحمانه جان داد ودردامن مادر طبیعت آرام جای گرفت.تو بی مادر شده بودی و چه قدر آرزو می کردی کاش برای باردوم که برای آوردن آب به طرف چشمه سرازیر بود راهی خانه پدر می شد و برنمی گشت تا تاوان حرف بی ربطش – به قول پدرت – را ندهد.تو بی مادر شده بودی مادر ! من دلم برای تو که بی مادر شدی می گیرد. اما من بی مادر نمی شوم . عروسکم هم بی مادر نمی شود.مگر نه ؟!

پیت نفت می چرخد . ما آماده پرواز می شویم . آماده ی سفر . من ، تو وعروسکم . کبریت زده می شود . تو بی صدا درد می کشی . من جیغ می کشم . آتش هار می شود . گُر می گیرد . بدنت روی زمین آوار می شود. من زودتر از تو آوار زمین می شوم . کسی صدای ما را نمی شنود . پدر عصبانی می شود. نمی دانم برای کدامیک از ما . گلیم بوی سوخته می گیرد. خانه بوی نفت می دهد. پدر بوی بنزین می دهد. من آرام می شوم . سفر آغاز می شود.مادر بزرگ روبروی مان زُل می زند. بوی نان تازه و حلوا می آید. زن های آبادی دورمان حلقه می زنند . صدای شیون تا ته کوچه می رود .آن ها در ضجه های شان خود را مرور می کنند . آن ها مویه می گویند. مادر بزرگ خوشحال می شود . تو هم خوشحالی . پدر بزرگ خجالت  می کشد. پدر هنوز خجالت را در پشت مردمکانش قی می کند .

 صدای جیغی می شنوم . از خانه مان باز صدای جیغ می آید . زنی در رد پاهای تو تکرار می شود . تو را صدا می زند ؛ مرا و عروسکم را .

-بیا برویم . باز انگار پدر هار شده است . 



تاريخ : شنبه 25 مرداد1393 | نویسنده : آفرین پنهانی

بالای سرت نشسته ام . مرا نمی بینی . چشم هایت را می بندی .لبخند تلخی روی لبانت سنگینی  می کند . آرامی !

-آرام ؟ !

-نه به اندازه ی آرامشی که در دیگران سراغ دارم . آرام در نا آرامی !

موهایت ژولیده اند . هنوز از آن ها آب می چکد . چادری رویت می کشی . شاید هم می کشند و تو به راحتی می پذیری. نمی دانم چرا ؟ گرداب بوی درد می دهد . می چرخد . بی تابانه می چرخد . رنگ می بازی.

- این جا دیگه چه جور جاییه . چه طور باید ازش بگذرم . کسی تا حالا از اون بیرون اومده؟

قضاوت بی رحمانه ای ست مگر نه ؟ دست و پایت را می گیرند تا وسط آب پرتاب شوی .اما قبول نمی کنی ! به اختیار می روی . پادرسردی آب که می گذاری دلت هری می ریزد و دلشوره ای مثل پیچ و تاب گرداب هولت می کند . به عقب برمی گردی فقط یک گام اما زیر آوار نگاه تاب نمی آوری . دوباره پاها را کنار هم می گذاری .

-زود باش ! برو برای اثبات خودت!باید ازش بگذری؟

-آخه چه طور .... مگه نمی بینید آب می چرخه ؟ !

-برو ... یالا .... ثابت کن ...؟

تو او را می بینی .ازاو بیش از دیگران انتظار می رود مگر نه ؟ تردید رادر نگاهش می بینی !

- شاید دوسم داره.... نمی دونم . جرأتشو نداره روبروشون قد علم کنه!

 اما نگاه عمیق جسارت می آورد . جرأت می بخشد . باید کاری کند . این را نمی یابی . ازاو بیش از دیگران مأیوس می شوی . اجبار وادارت می کند یک گام دیگر به جلو برداری . جسارت می گیری و درآب پرتاب می شوی. می چرخی . تاب می خوری. موهایت باآب دست و پنجه نرم می کنند .

-جدال بی رحمانه ای ست مگر نه ؟ 

می چرخی . می چرخد . هفت بار می چرخی . هفت موج تو را درخود می خوراند و واپس می زند . روی موج اول دستانت جان می بازند. سخاوت را از تو می گیرند. بی حس می شوی. چیزی شبیه جلبک ،موج دوم رابه پاهایت می پیچد . آرامش کوچکی حس می کنی .

درخت را نشان می کنی . هرروز سر ساعت هفت حاضر می شوی . بایک شاخه گل ور می روی تامی آید . لبخند می زند . جلو می روی . نشانت می کند . باکلماتش نشانت می کند . راضی می شوی . قبول می کنی . هفت مرتبه در هفت روز ، سر ساعت هفت قرارتان تکرار می شود .

-یه روز رسمن اعلام می شه ؛ مگه نه ؟

گرداب موج می گیرد . موج سوم برمی تابد . غضبناک می شود . هنوز جدال می کنی . مقاومت می کنی . قهرش دو چندان می شود . برمی تابی . ولی زورش دو برابر توست . تاب نمی آوری !

-دوسش داری مگه نه ؟

 لااقل جرأت این را داری روبروی همه بایستی و حرفت را بزنی . کتک می خوری .

-تو چطور جرأت کردی با ما همچنن کنی ؟

اولین سیلی رابیخ گوشت حس می کنی . کم نمی آوری . مقاومت می کنی . تامی خواهی حرفی بزنی خودت رازیر مشت و لگد پدرت می بینی . مادرت جیغ  می کشد . برادرت چاقو تیز می کند و تو هم چنان می ایستی . قرص و محکم ! دهانت خونی می شود . ازبینی ات فواره ای راه می افتد. سیلابی از خون . دیگر چیزی حس نمی کنی . فقط له می شوی . خرد می شوی .

چند روز گذشت و تو دوباره سرقرار حاضر می شوی . هنوز جای زخم ها روی صورتت مانده است .

-چی شده ؟ کی این بلا رو سرت ....

لبخند می زنی . به روی خودت نمی آوری .

-بیا قرارمونو عوض کنیم ؟

نگاهش می کنی و سری تکان می دهی . جا نمی زنی تا می خواهی از او جدا شوی پدرت تو را می بیند . هردو رنگ می بازید . او بیشتر ! پدرت از خشم دندان هایش را به هم می ساید . هار می شود . مثل گرگ هاری حمله می کند . چند مشت به او می اندازد. خودت را جلو می اندازی . اززیر دست پدرت رم می کند و پابه فرار  می گذارد . تنها می مانی . موهایت دور مچ پدر جیغ می کشند. تاخانه یک نفس می کشاندت . بی جان می شوی و شب در آغوشت می کشد.

گرداب به خشم می آید . پرتاب می شوی روی موج چهارم . دست وپایت بی جان می شوند . باز جدال می خواهی . لیز است . سُر می خوری . دردَوَران یک پیچ روی موج پنجم می چرخی. تاب می خوری . می چرخی . این جا مضطربی . تقلا می کنی.  شکمت بالا می آید . پرمی شوی از آب . ازموج .ازگرداب. صدای دهل می شنوی . امانت نمی دهد لبخند بزنی . تادهان باز می کنی ، موجی خودرا درشکمت می گیراند . سنگین ات می کند .

صدای کِل کوچه را پوشانده است .دو طرف کوچه پر از کودکانی است که روی پشت بام می رقصند . دست می زنند وتو زیر چشمی آن هارا می پایی . سرشاری از شور . از عشق . تا می خواهی سوار شوی پدرت را کنار خودت احساس می کنی . می ترسی باز سیلی ات بزند . موهایت را بکشد .مادرت اسپند دود می کند . آرام  می شوی . سخت است ولی شروع می کنی . باردار می شوی . هنوز پسرت یک سالش تمام نشده دختری را نیز به بار می نشانی . صدای دهل می آید . تقلا می کنی خودت را بالا بکشانی اما موج امانت نمی دهد . عاصی می شوی .گرداب خشم می گیرد . موج ششم تاریک تاریک است.بوی بدی می دهد .

با عطش اولین بوسه یک تن می شوید . نفس ها و اندام ها در هم تلاقی  می شوند . یکی می شوند .درد...سکوت...بهت ..و سپیدی نگاه ها در بسترت دریده می شوند. شب آرام در زفاف بی گناهی ات به خواب می رود تا صبح رسوای ات را در سُرنا بدمند.

مادرت جیغ می کشد . دخترت متولد می شود . کمی می خواهی سبک شوی، به موج هفتم پرتاب می شوی . بی رحمانه پرتابت می کند . می چرخی . صدای دهل می شنوی . مادرت جیغ می کشد . سکوت او تکانت می دهد وخشم پدرت تنت را می لرزاند . زیر بار سنگین نگاه همه خرد می شوی . شرط  می گذارند . می ترسی .

-باید از گرداب بگذری ؟

-برای چه ؟ من که کاری نکردم ؟ !

-برای اثبات بکارتت !

-چطوری !؟

-یا این یا هیچ وقت ....!

و تو به پاکی ات ایمان داری . این قرصت می کند . مادرت جیغ می کشد . او سکوت می کند . پدرت خشمگین است . قبیله ات شرط می گذارند . تومی ترسی اما قبول می کنی .

- من پاکم ... پاک پاک

- اما من باید پاسخ قبیله ام را بدهم !

حجله غبار می گیرد . تفنگ خاموش می شود . دهل پاره و شب در دامنت دریده  می شود . گرداب می پیچد . صدای دهل می آید . شکمت بالا آمده . سبک می شوی . بالا می آیی . موج اول موهایت را می گیرد . دست هایت از تو فاصله می گیرند .شکمت نیز هم . می چرخی . تاب می خوری .صدایی  نمی شنویی . روی آب را می گیری . آرامی . در ناآرامی گرداب آرامی . لبخند تلخی روی لبانت سنگینی می کند. مادرت جیغ می کشد . پدرت دوزانو به خاک ناخن می زند . صدای دهل شکسته می شود. از آب گرفته می شوی . چادری رویت کشانده می شود . او سکوت می کند . من بالای سرت نشسته ام . مرا نمی بینی . مادرت جیغ می کشد . او اشتباه کرده است . همه اشتباه می کنند . غروب شلتی از یالش را در پنجه ات می کشاند . من رها می شوم و تو در سکوتی پر آرامی .



تاريخ : جمعه 16 خرداد1393 | نویسنده : آفرین پنهانی

سوار باد شدیم

راه ها را جا گذاشتیم

جنگل ها را

و از سال های زیادی عبور کردیم

شب ها

در سرزمین های دور چادر  می زدیم

و قصه ی غارهای منقوش را

گوش می دادیم.

شبی

که باکره شدیم

جادوگری پیر از غار چرخید

و مردها و زن های زیادی

از دهان رملش پرید

ورد  می خواند

و رمل را مرتب  می چرخاند

و اشکال عجیبی

در پای دشنه اش نقش  می بست.

حیرت کردیم

دیوار چین از شانه ها بالا رفت

رومی ها

در چشم ها شنا کردند

کشتی نوح

در پهلوی مان نشست!

رمل دوباره چرخید

رمل سه باره چرخید

به میانه ی تاریخ پرتاب شدیم

اسب های زیادی

در دهان دختران مان کّره انداخت

وپسران

با دشنه های دو سر

کنار کتابخانه ها  سوختند.

جادوگر پیر هم چنان ورد  می خواند

و دندان رملش  می چرخید.

                  ***

به امروز رسیدیم

همه ی دنیا دور سرمان

پرنده ها دور سرمان 

بادها دور سرمان  می چرخد

آتش از پرهامان ریخت

جنین های زیادی در آتش سوخت

و چهار گوشه ی زمین شعله گرفت

مادرها؛ کودکان

و پدران

زنان شان را به اردوگاه اجباری بردند

و خود  منتظر معجزه نشستند...

جادوگر پیر هم چنان می خندید

صدایش

رعشه بر اندام زمین انداخت

و هشتمین عجایب دنیا متولد شد!

                     ***

ما

دهان مان دریده تر از قبل

سکوت کرده است.

باید از پشت باد پیاده شویم

کولی ها

هنوز  رام  نشده اند...!



تاريخ : دوشنبه 28 بهمن1392 | نویسنده : آفرین پنهانی

از همه ی آسیاب ها افتاده ام

از آب ها

و لای دندان دلفین هایی

که قرارشان را با نهنگ به هم می زنند.

 پریده ام از پلک روز؛

سُر می خورم در سراشیبی تاریخ های بی شمار

شماره های بی تاریخ

 و از لبخند تلخ قهوه های لب پریده

اقبال زنان را

به کبودهای متورم چشم ها سپرده ام.

وطن؛

سیلی خورده ی اسب های سرخ یال

در کدامِ سال ها تا خورده ای

رو به کدامین مغرب

دامان شرقی کودکانت

 گُل می اندازد در گونه ها

گُر می گیرد در دست هایم؟!

آه وطن؛

برمودای بی مثلث

تسلیس بی عبور اهرام تن

برج های مفتوح اشتران افسارگسیخته

و رها شده در آواز های سرخ!؟

من

کولی ترین باد این حوالی

در خرابه های کلکته های بی رقص

از تخت خانه های مرده های مصلوب شده

با شعری

 گیسوپریش تر از  مجنون های بی درخت

با تو به سخن آمده ام

مرا بردار

بر

دارم

از آمازون های نتراشیده  گیس ها

از درخت های بی جنگل

از تنیده های  دار قالی

هنگام مرواریدریز چشم های مادر

از تناسخ  افراهای قد نکشیده در کاخ های بی امپراطور...

مرا

بر

دار...



تاريخ : پنجشنبه 13 تیر1392 | نویسنده : آفرین پنهانی

قلاب به دهان دریا افتاد

و نهنگی که در هذیان  ماهی گیر شنا  می کرد

در کیسه ی راهزنی پرید

که دریازدگی اش را

ناخدا عُق می زد.

دندان های طلا

بطری کوچکی

که نامه ی مسافران را جابجا می کرد

و صف طویلی از ماهیان

که پشت به ساحل شنا  می کردند؛

حتا

خرچنگ گمنامی

که در خانه ی مرجان

دست هایش جا مانده بود

اعتراف کردند

که در رویای پیرمرد

بند دخیل باران را

در شاخ ببری دویده اند...!

مِه

آستین موج را بالا زد

و زنی در بازوی دریا خالکوبی شد

خال اول اش

 ننه دریا را زائید

و بقیه ی خال ها را

به پیشانی مردی سپرد

که دو نیم بود:

نیم اول اش ناخدا

و نیم دیگرش

خداااا...!



تاريخ : جمعه 20 اردیبهشت1392 | نویسنده : آفرین پنهانی

خورشید

که لای دست هایمان خزید

هُرم

هُرم

 گُر گرفت و بریان شد

ماه را که به خانه آوردیم

 اشیای خانه

فروتنانه در ابتذال خندیدند

ما حادثه ی عادت نبودیم

در اتفاقی که لحظه  می شویم.

فصل ها را پوست انداخته ایم

همه  چیز نجیبانه یاغی شده

پالتوی من

سرکش در تابستان راه  می رود

پیراهن نخ نمای تو

زمستان را

بهار

 فصل ریزش موهای من

و پائیز

در دستکشِ تو جوانه  می زند...!

همه چیز نجیبانه در ما گُر گرفته

کسی  نمی فهمد

شهر که مالامال از تورم مزمن است

تو دیر به داروخانه رسیده

اسب ها رم کردن را فراموش شده اند...

آتش سینه زبان ام را گرفته

باید خود را لای تاریخ غبارروبی کنم

تا نخستین انسان

در عدالت قسمت نشده ی دادگاه

نظرکند.

خط خورد گی روز

یعنی شب

بی صدایی آسمان

یعنی

نه شب و نه روز...

چرا بشر

درمقیاسِ فراتر از گلیم خویش

مهیبِ التهابِ کائنات شده است...؟!



تاريخ : پنجشنبه 5 اردیبهشت1392 | نویسنده : آفرین پنهانی

کنار این دهکده ی متروک ایستاده ام

با چوبینه کفشی که پاها را  نمی دود

و تن پوشی

که ردای زمستان گرمش  نمی کند!

تا خواستم بلند شوم

و پشتِ بامِ برف ها را

تماشای کوچکی _شاید_

هزاران سال سقوط

در جانِ عاطفه نشست

و پهلویم

پر از پارو شکسته ی چرک اندود شد!

تو از کدام ایلی

پرستوها را

وقتی کوچیانه در بال هایشان می رقصی

زمین را چکه نوش تری...

معادله ی اسلوب نشینی

استوارانه بر چارچوبِ جهان ساخت شده

که ما در شناساندنِ پیچاپیچِ دالان ها

گمانه زنِ چانه شدیم.

کجای این خیابان افلیج

اطراق کنم

اندیشه ی ویلچرم راه  می رود...؟!



تاريخ : پنجشنبه 29 فروردین1392 | نویسنده : آفرین پنهانی

قسم به تو

و این شعر

که از مشرق نام تو طلوع می کند.

قسم به این تنهایی

که استوا را در من نشسته

و این بغض های نازا

که بکارت  باغچه را  نمی پکد...

بگو

پیغمبرترینِ صلیب ها را چگونه بدوش بکشم؟

من مادر تمام رودهای جهان بودم

شانه ی  پرندگان سینه سرخ و

سینه برسیخ

و هر روز

لای دوخسته ی انگشت

شیر می دادم به خورشید

چک

چک

چکه

می کند از سینه ها خون غروب

بگو چگونه درسقوط  بی بخت ستاره ها

دریا  را ننگریم؟



تاريخ : جمعه 2 فروردین1392 | نویسنده : آفرین پنهانی

هفت شنبه ها به سرم  می زند

عاشق تر باشی.

دریا را خاموش بنشینی

دست وپای شنایم هول 

و نهنگ ها

پشت به خورشید

سرفه می کنند!

خیال خواب خانه از هیچ نامی تخت نیست

و فریبا نام زنی

که مادرم می گفت

شهر چنارها برایش ستونِ دار شدند؛

نبود!

فریبا

نام مردهایی ست

که از دریا  برنگشتند!

باید خود را از کُره ی زبانت بردارم

تو از انقراض تاریخ  می آیی

من از ویرانه های منقوش

که دایناسورهای بی نسل را عربده  می کشند.

چند تاریخ به عقب  برگردی

 آغاز می شوم...؟!



تاريخ : جمعه 25 اسفند1391 | نویسنده : آفرین پنهانی

بادِ  بی لیزِ کوچه گَرد

-شرمگنانه وبی آواز-

چهل سار را پرید از قواره ی چنار.

قصه ی امروز نیست

که من فاتح این همه سکوت شده ام

و در قصرخدایان توخالی

دراسارت "منگیژال" های فرتوت

تا رسیدن "کبوترچوبی"

جغدها را خرابه ترم!

اسبِ چهل ساله ی دیروز

بامداد را شیهه  نمی کشد

نعره ی گیاه را ناشنیده می گیرد

و هر روز با چهل کره ی لب شکری

_به تمرین_

 یال بر آتش می اندازد

تا پریزاده گانِ نابینا را

به وعده ای صاحب شود .

 حکایت کهنه ا ی ست

دیر چرکینِ زخم های خاموش.

 بگو من بانوی این قصه ی باکره  نمی شوم

هزاران کودک  را زاییده ام

نیزار نیزار قد کشیده ام

تاریخ تاریخ آتش دویده ام

عریان و بی سخن

با گیوتینی از فریب

و پیشانی نوشتی از داغ های نقره

حتا

پنج قاره ی جهان را به هروله پیموده

تا به امروز رسیده ام.

نه...

یاغیِ شرورِ توفان زا !

به انکار من  نمی توان نشست

اگرتمام سال های مرا بپری

و همه ی چنارها را

 بی قامت از رونق بیندازی

من بانوی این قصه ی باکره  نمی شوم.

 



تاريخ : چهارشنبه 23 اسفند1391 | نویسنده : آفرین پنهانی
مهربانی را از تو باید آموخت، وقتی دست هایت کاسه ای می شوند برای گنجشک ها...

خبر ویژه:

درود بر دوستان خوب و خوب های دوستی...

بهار را بهانه کن.مهربانی را به خانه بیاور و روی پرچین پیراهن روزهایت، او را صدا بزن..کسی که که روزگاری مانند تو، مانند من.. مانند پرندگان باغ و درخت های آسمان؛ کنار رویاهای شیرین اش فردا را قدم می زد... و حالا در سکوت سالیان دور، تنها دری را می بیند که هیچ انتظاری را به صبح نخواهدرساند...

با خبر شدیم جناب آقای عزت درگاهی، مردی که دست هایش برای همه ی پروانه های امروز نسیم و گنجشک ها ی فردا را دانه می شود؛ روز جمعه به همراه گروه نمایشی دوستانش سری به سرای سالمندان می زند و برایشان نمایش عروسکی اجرا می کند... با حضور خود ،ایشان را همراهی و لبخند عشق و مهربانی را برلب های برآماسیده ی کهنسالان این دیار بنشانید... پدر و مادرانی که گویاهرگز نزائیده اند و در گهواره های بی تابی شان کودکی را آرام نکرده اند...

برای اطلاعات بیشتر سری به وبلاگ آقای درگاهی به نشانی زیر بزنید و این مردبزرگ اندیشه را همراهی کنیم...

http://www.ezzat-dargahi.blogfa.com/



تاريخ : جمعه 18 اسفند1391 | نویسنده : آفرین پنهانی

خبر ویژه:

درود بر دوستان خوب و خوبان دوست...

وبلاگ جناب ایوب بهرام با مطلبی جهت سپاس ازجناب عبدالرضا قاسمی؛ مردی که در راه تعالی فرهنگ و پرورش آن و از همه مهم تر ایجادهمدلی ، وفاق و مهربانی در بین دوستان، نقش بسزایی دارد؛ به روز شد. دوستان می توانند به نشانی زیر از آن دیدن و نظرات خود را در این خصوص ارائه بفرمایند...

همیشه خوب باشید و روزبه...

http://www.ayoobbahram.blogfa.com

تاريخ : یکشنبه 13 اسفند1391 | نویسنده : آفرین پنهانی

پرنده های بی بال در لب های تو

پرهای کبود

در بال های من.

لب

پَر

جغدِپیر

آشیانه کرده در چمدان

و زمستان

پهلوگرفته درسینه ام.

هی می کوبد خود را

بر تخته سنگ

صخره

درخت های عریانِ بی حاشیه.

هی  می نشینم

در پلکِ لاک پشتی

که راه خانه را گم کرده پیش ترها

و به فتح ساحل و دریا  می اندیشد

تا نیامده ی هنوز را

رصد کند در اقیانوسی دور.

چند سال دیگر

چند ماه

جوانه می زنی در پلک پنجره؟

بیا پشت به جهان بایستیم

روبروی هم زانو بزنیم

بهانه می گیرد فالگیرِپیرِدندان گرد

وما

بی

هو

ده

خود را به  لاکی سپرده

که راه به مقصد  نمی برد.



تاريخ : یکشنبه 6 اسفند1391 | نویسنده : آفرین پنهانی

ما دو نفر به کوه زدیم

با یک کوله پشتی حرف نرسیده

و در ذهن خالی یک کتاب راه رفتیم

پاهای من دست تو را  می دوید

دست های تو

دختر سایه _روشن همسایه  را نقاشی  می کرد

از قلم مو بیرونش کشید

با هم راه افتادید

دور شدید

دور

آن قدر که

کوهنوردان زیادی رد پای تان را صعود کردند.

من هنوز نانوشته مانده ام

قله شما را فتح کرد

و با برفاب هایی که زیر پایتان  می رمید

من در رنگ قلم

و موی آب حل شدم.

گفته اند:

بهار به رودخانه  می رسم

و هر روز برای آرامش نهنگ ها

اقیانوس را شیر می دهم

شاید هم به قاره ی دیگری پرتاب شوم

مثلن

شاخ آفریقا

یا قبیله ی بی خلیجی

که ماهی صید  نمی کند

ترجیح  می دهم

روبروی طوفان بایستم

آن قدر نهنگ شیر بدهم

تا دریا عاصی

مرگ موج ها حتمی

و صید وحشیانه ی ساحل ممنوع...

شاید اما

دادگاه عدالت امروز

حکم قصاص مرا بدهد...!



تاريخ : چهارشنبه 25 بهمن1391 | نویسنده : آفرین پنهانی

خون از پستان ابر

دهان روزها را مکید

گدازه های سرب

آستین زمین را...

یک

دو

بی نهایت اعداد معکوس

شلیک کن

بر جنازه ی حرف هایی که نگفته

شعرهایی که نزائیده ام

 و زخم

زخم هایی که

سینه

سینه

دهان شان را

بر دارِ مکافات این همه سکوت دریده اند!

یک

دو

بی نهایتِ شب را نشانده ای

بر سقف دست ها

بر دیواره ی غارهای بی نقش

بر سرهای بی ستون این همه کاخ بی سریر

به پیراهن حاملگی مادرانی که سرباز نمی زایند

قهرمان

 نیز

هم

و نبرد

نبرد

دشنه از گیس اقبال شان به خانه می رود.

شلیک کن مرا

شلیک ام کن

انگشت هایم ماشه ی هیچ تفنگی را نمی چکند

و بخاری که از دهان تو می گریزد

 هوا را گرم  نمی کند.

یک

دو

بی نهایتِ رقص مرگ

بر پاشنه ی زندگی

بر چشم های صبح

بر بازوان پدران ناشناخته ی دنیا

و شهری

که در موهای گردآفرید تن ام گره خورده است...

نه

آقای مهربان

بی نهایت دست های مرا  نمی توان برید...!